تجسم زندگی
هیچ فکر نمی کردم که تو این ۶ ماهی که فرصت و تمرکز نوشتن نداشتم اینهمه اتفاق جو رو واجور بیفته..و هنوز مبهوتم..فکر نمی کردم که دورانی به این سیاهی رو بشه تو مدت زمان به این کوتاهی تجربه کرد. چه رفت بر این مردم.. چه گریستیم و چه فریادها سر دادیم.. هنوز هم مبهوتم..ذهنم در این زمینه شلوغ شده و حتی ذره ای دوست ندارم راجع به این حوادث مطلبی بنویسم. آخر چه بنویسم از آنچه مشهود است.. ولی بر من چه گذشت؟؟ ٢٩ فروردین ٨٨ دفترچه کاردانی به کارشناسی سراسری اعلام شد و من بعد از ٨ سال تصمیم گرفتم خودمو محک بزنم.البته خیلی نا امید بودم چون خیلی از مطالب رو فراموش کرده بودم و از وحشت روبه رو شدن با درسایی مثل استاتیک و مقاومت مصالح و علم مواد و از همه بدتر ریاضی می لرزیدم. در عرض یک روز تصمیم گرفتم برم و آموزشگاه ثبت نام کنم برای این چند تا درس.. بیشتر بچه های آموزشگاه تازه فارغ التحصیل شده بودند و همه تقریبا از من حدود ۶-٧ سالی کوچکتر بودند و از جایی که دوره اول ثبت نام کرده بودند حدود ۵-۶ ماهی میشد که شروع به خوندن و تست زدن کرده بودند خلاصه فقط من و یک آقا بودیم این وسط که در دوره سوم آموزشگاه ثبت نام کرده بودیم و کتابامون تر و تازه برق میزد ..و جای همه خالی موج منفی بود که به طرف ما سرازیر شده بود.. چرا اینقدر دیییییییییییییر ؟؟؟ چطوری میخوااااای تموم کنی؟؟؟سه ماه دیگه کنکوره!!!!!! راستش تا یک هفته تنم می لرزید و چه خوب بابک نازنینم تسلی میداد.. تصمیم گرفتم با تمام قوا برم سمتش و رفتم. تماسم رو با همه جا قطع کردم .. تلفن خونه و موبایلم رو اول از همه قطع کردم و حتی یک دعوت برای مهمونی رو نمیتونستم بپذیرم به طوری که بعد از دو ماه بابک دلش برای خانواده من تنگ شد و قبول کردم دو ساعته بریم ببینیمشون و برگردیم خودمو کاملا تحریم کردم و روزی حدود ١۴ ساعت درس خوندم.. بعد از دو ماه دیدم که خیلی از بچه های آموزشگاه رو جا گذاشتم و پیش رفتم.. متاسفانه حدود ١.۵ ماهش رو با آشوبی که در دلم به خاطر حوادث بعد از انتخابات ایجاد شده بود باید درس میخوندم.. فشار درس و اخبار هولناک حسابی داشت حسابم رو میرسید..خیلی از تجمع ها رو از دست دادم و جمعه قبل از کنکورم که دیگه تابم تمام شده بود به نماز جمعه سبز رفتیم.. تا توان داشتم فریاد زدم و بغض پاره پاره کردم.. شب کنکور رسید و من حتی ٣ ساعت هم نخوابیدم..هیجان و حجم مطالب ذهنم رو اذیت میکرد.. خلاصه صبح کنکور رسید و بابک من رو گذاشت دم در حوزه امتحانی.. حوزمون دانشکده مدیریت دانشگاه تهران بود و من افتادم توی یک کلاس بدون کولر و چشمتون روز بد نبینه کل چهار ساعت رو یه دستم ماشین حساب بود و دست دیگم باد بزن.اتمام جلسه رو که اعلام کردن انگار یکی با پتک زد تو سرم.. خلاصه اوون ۴ ساعت به قدر یک هفته گذشت.. دیوانه شده بودم و فقط می خواستم برم پیش مادرم .. مبهوت بودم و فقط منتظر یه بهونه بودم تا بزنم زیر گریه..که یک دختر بچه لاغر که زیر آفتاب مرداد حسابی سوخته بود اومد و یه فال دستم داد .. صورت خسته دختر بچه رو که دیدم همونجا وسط خیابون زدم زیر گریه.. خلاصه اوایل شهریور که رتبه ها رو اعلام کردن باورم نمیشد که رتبم ٣۶٧ شده باشه..ولی بازم می ترسیدم که تهران قبول نشم.. بهترین دانشگاهی رو که بچه ها براش سرو دست میشکونن اول زدم ولی حتی بهش فکر هم نمی کردم ..چهار تا انتخاب اولم تهران بود و بقیه شهرستان ..فقط از خدا می خواستم که انتخاب چهارم رو قبول بشم.. هفته گذشته روزی که جوابهای نهایی رو اعلام کردن ساعت ٩ شب بود و من از صبح انتظار می کشیدم.. بابک یواشکی رفته بود تو سایت سنجش ..اومد تو سالن و به من فقط گفت حنی اگه شریعتی قبول شده باشی چی میدی؟ اول فکر کردم داره شوخی میکنه ..بعد مثل برق از جام پریدم راستش باور نمیکردم انتخاب اول قبول بشم اونم تو بزرگترین دانشگاه دخترانه خاورمیانه.. هنوز هم باور نکردم ولی مطئنم عنایتی کرده خدا و امیدوارم بتونم جوابگوی لطفش باشم.. ذوق وصف ناپذیری دارم از اینکه هفته آینده میرم دانشگاه و از طرفی خوشحالم که شاید دیرتر از وقت موعد میرم دانشگاه ولی به نظرم خیلی بیشتر قدر ثانیه به ثانیه اش رو میدونم.. در پناه خدا خیلی وقته مشغولیت ذهنی و فکریم زیاد شده.اونقدر که فرصت چیزی نوشتن رو ازم گرفته و فکر میکنم تا چندین ماه دیگه به همین منوال بگذره. امروز خبر جدا شدن یکی از آشنایانم رو که تازه ٢ ساله با همسرش به کانادا مهاجرت کردن شنیدم. تازه با هم اومده بودن ایران.خیلی به نظر رابطشون گرم و صمیمی تر از زمانی که تو ایران بودن به نظر میرسید.خیلی از همه چیز راضی به نظر میومدن.خیلی به هم عشق میدادن. اومدن خونشونم فروختن و یک آپارتمان در ونکوور خریدن.و بقولی جایگاهشون رو محکم تر کردن. وقتی امروز بهم خبر دادن که دیگه نمیخواهند با هم هیچ رابطه ای داشته باشند،و در حال متارکه هستند باورم نمیشد. چقدر میتونیم در مورد آدمها اشتباه کنیم.واقعا موجودات پیچیده ای هستیم و گاهی غیر قابل پیش بینی.همیشه قضیه جدایی برام غیر قابل هضم بوده.نمیتونم درکش کنم .شاید هنوز برای درک این جور مسائل خیلی جوونم. سال گذشته هم خبر جدایی یکی دیگه از آشناهامون که ٢٠ ساله استرالیا زندگی میکنن بهمون رسید.اونهم خیلی برام غیر قابل باور بود.چون فکر میکردم که واقعا شیفته هم اند.آخه بعد از ٢٠ سال!! هنوز در بهت اولی بودیم که خبر دومی از راه رسید.. راستش بعضی اوقات این اخبار منو به وحشت میندازه.چی میشه.چه اتفاقی رخ میده تو زندگیا.؟!؟آیا از زیاده خواهی انسانه یا ...!؟ شایدم من دارم زیادی به این موضوع بها میدم؟شاید خیلی مساله معمولییه .نمیدونم؟! من تا الان سه تا آشنا داشتم که بعد از مهاجرت سالهای کمی تونستن با هم زندگی کنن . نمیدونم چرا مهاجرت برای بعضی ها تا این اندازه دوری رو به همراه داره.؟!؟ نمی فهمم یهو چی میشه اون همه عشق؟!؟ مدتهای مدیدی بود که من و بابک عزیزم آرزوی بزرگی رو توی سر می پروراندیم . خیلی بهش فکر میکردیم.به راههای رسیدنش.راه دشواری بود.خیلی وقتها کم می آوردیم.ولی کماکان در پس ذهنمون بود و با ما زندگی میکرد. این آرزو توی ذهن جفتمون از سالها قبل از آشنایی بود.شاید هم یکی از مشترکاتی بود که یکی بودنمون رو بیشتر برامون تداعی میکرد. ما به تازگی به این آرزوی بزرگ زندگیمون رسیدیم. باورش برامون دور از ذهن نبود ولی چیزی که برام عجیبه اینه که ما یک ماهه که به این هدف دست یافتیم ولی اونقدر غرق لذت در اون شده بودیم که یادمون رفته بود که سالهاست در پی اونیم.تا اینکه دیروز نزدیک ساعت ۶ صبح که تازه میخواستیم بخوابیم ، انگار که یکی بهمون تلنگر زد که ... از ذوق خوابمون نمیبرد. و دوباره همون راز از ذهنمون میگذره و رد پای عمیقتری از ایمان رو در دلمون به جا میذاره. واقعیت اینه که هدفهای بزرگ شاید نیاز به زمانهای بیشتری داشته باشند ولی دست نیافتنی نیستند.یا همون جمله معروف غیر ممکن،غیرممکن است. نمیدونم با چه زبانی میشه از خدا تشکر کرد ولی میدونم در قبال هر اجابتی منتظر اجابتیه. الان که دارم این پست رو مینویسم ساعت ٩ شب ٢١ بهمن ماه است. همیشه این ساعت این روز اذیتم میکنه.صدای ا... اکبر مردم عامی همچنان راس این ساعت توی کوچه و خیابون شنیده میشه. پرده رو کنار میزنم همه جا تاریکه و هیچ بنی بشری روی پشت بامها دیده نمیشه.پس این صداها از کجاست؟!؟ انگار یک نوار ضبط شده رو توی فضا پخش کردن .فقط صداست ، فقط صدا .. هرچی بیشتر گوش میدم میبینم که صداها مختص دو دسته از گروههای سنی است.یکدسته بچه ها که از اصل بیخبرن و از هیاهوهای بی دلیل خوششون میاد.یکدسته هم مردهای بالای ۶٠ سال که براحتی میتونی بفهمی چی از مغزشون میگذره و از چه قشری از جامعه هستند. صدای هیچ جوونی رو نمی شنوی. سکوتشون صداها رو محو میکنه .. سکوتشون خیلی معنی داره .. سکوتشون نماد رای شون به این صداهاست.. کجاییم و کجایند؟کی میدونه ؟ .... شاید مثل من ، پشت پنجره دنبال صاحب صداها میگردن.. شاید هم ... صداها قطع میشه و بازهم تا سال دیگه همین موقع هیچ صدایی نمی شنوی... اگر میگویم به کجا چنین شتابان شاید به خاطر اینه که چشمم گیره،دلم گیره،دستم گیره.گیره جوونهای رعنایی که نمی تونم از کنارشون بی تفاوت بگذرم. یکی از مکانهایی که بتازگی در ایران خیلی تاسیس میشه (البته به برکت وفور انواع مخدر) کمپهای ترک اعتیاد هستند که سالها قبل با یکی از اونها در سریال مسافر آشنا شدیم.کمپهای تولد دوباره. دوره درمان این کمپها معمولا ٢٨ روزه است . یعنی بیماری که سالهاست مخدر مصرف میکنه در عرض ٢٨ روز کاملا پاک میشه و تقریبا با شیوه نوینی از زندگی که قسمت اعظمی از اون ارتباط با خدا و پذیرش مسائل است آشنا میشه. این کمپها مردمی هستند و پول بسیار کمی برای گذران از بهزیستی دریافت میکنند.و همیشه نیازمند کمک مردم میباشند. من از طریق یک آشنا با این کمپها آشنا شدم و از آن به بعد هر از چند گاهی به اونجا سر میزنم.هر دفعه که بر میگردم تعداد نگاههای بر جا مونده از اونها در ذهنم بیشتر میشه..پسرهای جوانی که علی رقم سن کمشان زود پیر شدند.پسر های جوونی که هر کدوم یک کوه آتشفشان پر از گدازه اند.. درصد زیادی از این بچه ها بعد از اینکه دوباره به جامعه برمیگردند به دلیل عدم حمایت جامعه و بیکاری دوباره رویه قبلی رو پیش میگیرند و این سری بسیار بدتر از سری قبل.دوز مصرفشون رو بقدری بالا میبرند که نابود بشوند.و میشوند. خیلی هاشون با کلی التماس سعی میکنند مدت بیشتری در کمپ بمونند.چون با اینکه از پاک شدنشون خوشحالند ولی واقعا تازه متولد شدن و نباید براحتی رهاشون کرد چون وحشت دارند وارد جامعه بشوند.وقتی نا امیدی ورود به جامعه رو روی شونه های قوی مردانه شون میبینم، عصبانی میشم.دوست دارم بزنم پشتشون بگم مرد که اینطوری نمی ایسته ولی بعد مدام یک سوال ذهنم رو درگیر میکنه که چه کاری میتونی براشون انجام بدی؟! ... مخدر های جدید علاوه بر ازهم پاشیدن ارگانهای جسمی،حس انزجار و ستیز رو در این بچه ها تقویت میکنه ( البته در طول دوران مصرف).این بچه ها علی رقم خلاء هایی که دارند بسیار شکننده و آسیب پذیرند و واقعا نیاز به حمایت دارند. بغضم رو فرو میبرم وقتی میبنم حجلهء یکیشون پشت در کمپ گذاشته شده و من همچنان تماشاچی هستم. فقط اینو میدونم وقتی نگاهت جایی گیر کنه توی بهشت هم که باشی بازم اون نگاهها ولت نمیکنند. سالهاست به این قضیه فکر میکنم و میتونم بگم شاید هیچ کس جواب درستی بهم نداده.بارها و بارها تردید کردم در رابطه با مهاجرت... از دوستانم که رفتن تا فامیل و آشناهایی که مهاجرت گرفتن کلی اطلاعات گرفتم.ولی خیلی چیزها انگیزش رو برام ضعیف میکنه.اونقدر ضعیف که صدای شکستن استخونهاش ذهنم رو آزار میده.. یک چیزی که مبهوتم کرده هجوم همسن و سالان و دوستانم برای رفتنه..خیلی هاشون فکر میکنند اگر نروند از قافله عقب میفتن..بعضی هاشون به دنبال آرامش میرن..بعضی برای آزادی..بعضی برای ساختن زندگی نو..بعضی برای اول شدن..بعضی از بی انگیزگی برای ادامه زندگی توی ایران و بعضی و.... هر کدوم برای خودمون دلیل قانع کننده ای داریم که فقط بریم.بریم و خلاص بشیم .بریم و شروع کنیم.بریم و هزار کار دیگه بکنیم.. آمار مهاجرت بین طبقه مهندسین و فنی به نهایت خودش رسیده.به این فکر میکنم اگر پزشکان هم برای ارتقای خودشون و هزار دلیل دیگر بخوان مثل مهندسها فکر کنند چه بر سر این مردم میاد..اینکه چی انتظار نسل آینده رو میکشه اصلا مهمه؟ ای کاش فقط به این فکر نکنیم که برای خودمون آفریده شدیم و باید تمام پیرامون رو سرشار از خواسته های خودمون بکنیم.بنظرم نسلی که تحصیل کرده بد نیست یک نیم نگاهی به خواسته های مردمش هم بکنه..چرا اینقدر نمیبینیم ؟چرا اینقدر نمیشنویم؟ چرا باید اینقدر بی تفاوت بگذریم از کنار این مردم،که با نگاهشون نیازو فریاد میکشن.. به این فکر میکنم که اگر حیدری ها ، قربانی ها ، صاحبقرانها و غیره نبودند اصلا سرنوشت نسل ما پس از دانشگاه چطور رقم میخورد.. اگر قرار بود اونها هم به دنبال آمال و آرزوهاشون روی یک خاک دیگه میرفتن اصلا جایی برای اشتغال و آشنایی ما بود که الان با هزار دلیل و اما بزاریم و بریم.. ای کاش اگر توان اشتغال زایی و خدمت بطرق مختلف داریم همه رو اینجا برای مردم سختی کشیده ای که حتی نمیدونن خاک دیگه ای برای پناه بردن هست قرار بدیم. ای کاش بمونیم و فکرهامون رو روی هم بزاریم ببینیم چطور میشه دست جوونهایی که از سر بیکاری و بی انگیزگی به انواع مخدر و خودکشی دست میزنن رو بگیریم.. ای کاش اگر برای کسب درآمد و تحصیل میریم در نهایت بیاییم و قسمتی از اونهارو صرف مردم خودمون بکنیم نه مردمی که کوچکترین نیازی به خدمت ما ندارن.. درسته اینجا خیلی امکانات برای نموندن و رفتن مهیاست و شاید خیلی ها بسبب همین امکانات عزم رفتن میکنند ولی چقدر بزرگواند کسانی که دوست دارند بروند ولی میمانند و ایستادگی میکنند و دستگیری و خدمت. به این فکر میکنم که اگر خدا هم برای بهتر ادامه دادن بخواد ترک بشر بکنه چه بلایی دامن بشر رو خواهد گرفت.. دیروز یکی از قشنگترین روزهای زندگی من بود.روز تولدم بود.حس خوبی داشتم و شادی همه وجودم رو پر کرده بود. از ساعت ٧ صبح هدیه تولد گرفتم تا شب. اولین هدیه از طرف دوست عزیزم آرزو بود..که ساعت ٣٠و٧ صبح غافلگیرم کرد. کیانوش عزیزم(مادر بابک)بدون اطلاع قبلی برام تولد گرفته بود و حسابی شرمنده ام کرد.. در همینجا از خانواده عزیزم دوستان و مهمانها و هدایای ارزشمنشون تشکر میکنم..واقعا شرمنده میکنند.. در کنار تمام هدیه های قشنگ کیانوش یک کارت برام نوشته بود با این مضمون: دختر عزیزم حنانه جان خداوند را سپاس می گویم که دختر اینچنین دوست داشتنی به من هدیه داد. سالروز تولدت مبارک بدان که همیشه دعای خیر من بهمراه شما خواهد بود. دوستت دارم مادرت کیانوش من هم از ته دلم میگم که بیش از حد دوستت دارم مادر مهربانم. از بابک و مهدی و محسن عزیزم هم تشکر میکنم که واقعا شرمنده کردن...و روی گل پدر و مادر و خواهرو برادرها ی عزیزم رو میبوسم.. به امید روزهای خوش برای همه عزیزانم من رهایی میخواهم از بندگی خاک عریان ، ایمان میخواهم ، ایمانی پاک نشئت گرفته از گل سرخ و دلی میخواهم به وسعت استغناء ، من دست میطلبم ، دستی میطلبم از بهر یاری پسرکان مدهوش ، و صبر میطلبم بر پدران خاموش و مادران بیهوش، من آمرزش میطلبم ، آمرزشی به پاکی علقه ، و عشق میخواهم تا بنوازم چون خورشید بر پهنهء ساز زندگی ، من شفا میخواهم ، بر دخترک اسیر درد تن و پسرک در بند اسارت روح ، و خواب میخواهم بر تن عصیانگر خوابزده ، من حجاب میطلبم ، از بهر دیدگانم و ایمان میخواهم ، بر چشمهای بی حواس ، بر گوشهای بی شنود ، و بر لبهای بیسکوت ، و من رویا میخواهم ، به زیبایی آنچه خودت میدانی ... و تو را میطلبم از بهر خود و انسان ، میطلبم آنچه تو میدانی در دوردستها ، آری من خدا میخواهم بر یاری خواستهایم .. ح.ق دیشب روی پله های معبد زنی را دیدم که میان دو مرد نشسته بود.یک روی چهره اش رنگ پریده بود و روی دیگرش بر افروخته . جبران منم چه روزی رو انتخاب کردم برای آزمایشگاه رفتن. امروز به خاطر مردم غزه عزای عمومی اعلام شده بود.و دستور تظاهرات از طرف رژیم ایران صادر شده بود. فقط باید می بودید و می دیدید . تمام کارمندهای ارگانهای دولتی رو ردیف کرده بودند پشت سر هم. یکی با موبایل حرف میزد ، یکی می خندید ، یه عده جوون کاکلی هم الکی شعار میدادن و میخندیدن.فلسطین تقاطع بلوار رو هم بسته بودند و کل بلوار ترافیک وحشتناکی شده بود .خلاصه وضعیتی بود ( خنده دار و تاسف آور ) به این فکر میکردم چرا اینجا همه چیز زورکیه حتی تظاهرات ،که ما باید از دیدن صحنه اش خندمون بگیره تا اینکه علاقه ای به تحلیلش داشته باشیم. پ. جواب خوبی داد : تظاهرات در تمام ملل از بطن جامعه و با اعتقاد انجام میگیره و اساسا خودجوشه . پی نوشت : توی این چند روز اخبار مختلفی از جنگ غزه و اسرائیل به گوش میرسه ، و ما دچار گرگیجه شدیم. ای کاش تمومش کنن. خیلی وقته که اخبار خودمونو گوش نمیدم.به نظرم به غیر از یک سری خبر علمی ،بقیه اش یک مشت دروغه محضه که به خوردمون میدن. دیشب ساعت ٩ فقط برای اینکه یک تغییری ایجاد کرده باشم زدم شبکه ١ ( خبر ساعت ٢١ ) . با بابک فقط جفتمون مبهوت نگاه میکردیم.جنگنده های اسرائیلی در حال بمباران شهر غزه. هیچ کدوممون نمی تونستیم حرف بزنیم باورمون نمی شد.دیروز بیش از ١٠٠ بمب ریخته بودن روی سر مردم غزه (کلی کشته و زخمی ) یاد دورهء دبستانم افتادم که صدام تهران رو بمباران میکرد.یاد نوشتن درس چوپان دروغگو زیر میز مدرسه با دلهره. یاد آژیر وسط تماشای کارتون .مادرم سفارش کرده بود که حتما بعد از شنیدن آژیر بریم زیر پلهء طبقه اول قایم بشیم.من و محسن و مهدیه هم در عرض ٣٠ ثانیه ٣ طبقه رو میدویدیم تا به زیر پله برسیم. یاد این همه جوون دسته گل که از دست دادیم. واقعا کی میخواد ازرائیل جنگ بیاد و جونش رو بگیره. ه. که عصبانی شده بود و زیر لب به دموکراسی اسلامی بیراه میگفت.میگفت همش زیر سر اینهاست.من خیلی صاحب نظر نیستم تو این زمینه ولی واقعا چند تا نسل باید در اثر تفکری پوچ بسوزند؟! چرا تموم نمیکنن ؟! چرا هرجا که مسلمونها هستند ،اینهمه آشوب و بی امنیتی غوغا میکنه؟! در هر صورت بوی جنگ داره از خیلی جاها بلند میشه و یکی از مهمترین دلایلش هم بحران اقتصادیه.اسرائیل بدجور عصبانیه ، امیدوارم مقصد بعدیش ما نباشیم.. نمیدونم برای مردم غزه هم آژیر میکشن یا .... **به امید روزی که جهان طعم صلح رو بچشه**
مادر و مادر بزرگ محسن و پروانه و ناهید و من گرم بگو و بخند سار پر ، هدهد و گنجشک و کبوتر ، کلاغ جغد دل آزار پر یا با غلط مار پر صبح شد خاک دهان باز کرد گفت : شهر پر کوچه پر سنگ و گل و شیشه پر باغ هم از ریشه پر ظهر شد مادرم از گوشهء ویرانه خواند عشق پر خانه پر محسن و پروانه پر
تمام
چای سبز حتما زمانی که میخواد مصرف بشه باید دم بکشه و طولانی موندنش باعث سمی شدن چای میشه.. من میمیرم برای آئین های قشنگی که ایرانیان باستان زحمت برپاییش رو کشیدن و درود میفرستم برای همشون و به تک تک دوستان عزیزم این شب قشنگ رو تبریک میگم .. بابک که فعلا از سر کار نیامده و معلوم نیست بتونیم خودمون رو به مهمونی شب یلدا برسونیم منم نشستم اینجا برای خودم فال گرفتم .مینویسمش چون خوب اومده و به جا رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند چنان نماند و چنین نیز هم نخواهد ماند من ارچه در نظر یار خاکسار شدم رقیب نیز چنین محترم نخواهد ماند چو پرده دار میزند به شمشیر همه را کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند چه جای شکر و شکایت زنقش نیک و بد است چو بر صحیفه هستی رقم نخواهد ماند سرود مجلس جمشید گفته اند این بود که جام باده بیاور که جم نخواهد ماند غنیمتی شمر ای شمع وصل پروانه که این معامله تا صبحدم نخواهد ماند توانگرا دل درویش خود به دست آور که مخزن زر و گنج درم نخواهد ماند برین رواق زبرجد نوشته اند به زر که جز نکوئی اهل کرم نخواهد ماند زمهربانی جانان طمع مبر حافظ که نقش جور و نشان ستم نخواهد ماند آمدئو آووگادرو فیزیکدان و شیمی دان ایتالیایی که در ١٧٧۶ در تورینو ایتالیا به دنیا آمد.وی به دلیل علاقه اش در رشته حقوق به تحصیل پرداخت و در کنار آن به تحصیل در ریاضی و فیزیک بطور خصوصی ادامه داد و آنچنان در فیزیک مهارت پیدا کرد که سمت استادی فیزیک دانشگاه تورینو را از آن خود کرد. شهرت اصلی آووگادرو به دلیل ارائه فرضیه آووگادرو میباشد. وی در سال ١٨١١ قانون علمی خود را در مورد گازها که به قانون آووگادرو مشهور میباشد را ارئه داد.او مقاله هایی در زمینه برق و ولت سنج تقویت کننده و همچنین مقاله هایی در زمینه شیمی ارائه داد.و سرانجام در ١٨۵۶ در ایتالیا چشم از جهان فروبست. دیشب تفریح تازه ای اختراع کردم ، و هنگامی که خواستم آغاز کنم یک فرشته و یک شیطان دوان دوان به خانه ام آمدند . بر در خانه به هم رسیدند و بر سر تفریح تازهء من با هم جنگیدند .. یکی فریاد میزد که ((این گناه است))---دیگری میگفت ((عین تقوی ست.)) جبران امروز اولین برف ٨٧ شروع به باریدن کرد.از پنجره که به بیرون نگاه می کنم همه تقریبا ذوق زده اند.. چه برفی..بعنوان اولین برف عالیه.تا دلش میخواد داره میباره.. همه صحنه هایی که برف میسازه قشنگن ، حتی صحنه نشستنشون روی لباسهای رو طناب .. دلت میخواد همسایه فعلا نیاد سراغشون و جمعشون کنه .. نمیدونم چون بچه زمستونم حس خاصی نسبت به این فصل دارم یا خیلی ها این حس رو دارند..هر سال که زمستون میاد احساس میکنم میخوام اولین زمستون عمرم رو تجربه کنم..ذوق زده میشم و از شادی اولین برف بغضم میگیره. به نظرم فصل بی همتاییه این زمستون.. چه قدر دونه ..چه قدر برف ..چه قدر سکوت .. چه عظمتی نهفته است ..چه قدر ذهن رو دچار خلاء میکنه .. چه قدر بزرگه .. چه قدر بی انتهاست و چه قدر بی ادعا ، خالق این همه شکوه.. و من چه قدر عاجزم در برابر این قدرت.. ح.ق پی نوشت ١: دعا میکنیم برای بچه های فراست که زمستون خوبی داشته باشن، چون زمانی که ما محو زیبایی برفیم اونا محو آنتن هاشونن که خدای ناکرده قطع نشه پی نوشت ٢: حالا که زمستون شده بد نیست که یک نگاهی هم به لباسهای گرم اضافی مون بکنیم ، بی شک تن یک عابر سرمازده انتظارشون رو میکشه.. پی نوشت ٣: به سنبل عزیز ، خیلی خوشحال شدم برام کامنت گذاشتی ضمنا در همین جا به شما و همسرتون آقای آهی خسته نباشید میگم بابت طراحی زیبای صحنه سریال حضرت یوسف. ان الانسان لیطغی ، ان رآه استغنی احساس استغنا و بی نیازی عامل طغیان و سر کشی آدمیان است. ( سوره علق آیه ۶و٧)
منم شهریار شادمانی ها در هم شکنندهء اپوشه سه پوز! تنها منم که از مرگ و مردن سخن نمی گویم از سیاهی و از ستم سخن نمی گویم من از سلوک ستاره و سوشیانس برخاسته ام.
من کامروایی ملتم را پاس خواهم داشت تندرستی میهنم را پاس خواهم داشت امید و آزادی را پاس خواهم داشت و پاکی و پارسایی را پاس خواهم داشت.
باشد که تا هست از خان و مان ملتم عطر و ترانه برخیزد باشد که تا هست خوراکی ها و خوشی ها فراوان باشند. باشد که تا هست زنان گرامی ما گهواره بان دانایی و دلیری باشند.
مردمان،تندرست ترانه ، دلنشین داشته ها ، بسیار و چراغ این خانه روشن باد. زندگی را می خوانم زندگی را می خندم می خندم و می خوانم می خوانم و می خندم
ح.ق خواجه نصیرالدین طوسی ابوجعفر نصیرالدین محمد ریاضیدان ، منجم و دانشمند معروف ایرانی.متولد ۵٩٧ه.ق شهر طوس. در جوانی در علوم و حکمت و نجوم و ریاضی به درجه استادی رسید. وی مدتی در زندان اسماعیلیه محبوس بود. هنگامی که هلاکو قلعه الموت را فتح کرد او را آزاد ساخت . او به دلیل اینکه شاید بتواند از تخریب و ویرانی بیشتر جلوگیری کندبه عنوان منجم به خدمت هلاکو درآمد و به امر هلاکو رصدخانه ای در مراغه بنیان نهاد. خواجه نصیر به امر هلاکو ریاست تمام اوقاف ممالک ایلخانی را به دست آورد و در مراغه یک مرکز علمی به را انداخت.و کتابخانه ای با چهارصدهزار کتاب برای استفاده دانشمندان تاسیس نمود. او بر تمام علوم زمان خود احاطه داشت.مردی بسیار فروتن ، بخشنده و خوش مشرب بود.وی سالهای پایانی عمر خود را در مراغه بسر میبرد و در سال ۶٧٢ به کاظمین سفر کرد و در همانجا دیده از جهان فرو بست. از آثار فارسی وی میتوان به اخلاق ناصری ، معیار الاشعار در عروض و قافیه و اوصاف الاشراف در عرفان و اساس الاقتباس در منطق را نام برد. دیروز دختری را دیدم هم سن و سال.. که خداوند در کودکی باله هایش را ستانده بود.. با این حال او می نوشت و می کشید و می نواخت ، زندگی را و خویشتن را.. باز هم در عجبم از حکمت ، همچنان که دیدم می توان بی باله نیز شنا کرد بسیار بهتر از باله داران.. از جوشش امید در نگاهش و کلامش به خود لرزیدم.. او برنده بود.. ح.ق



البته هنوز ادامه داره.دوستان و بستگان عزیزم هنوز هم در حال فرستادن تبریک تولد هستند و خجالت زده کردن من.





| Design By : Night Skin |

